یک فنجان قهوه
حکایت
|
قورباغه کر :
| |
|
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند : دیگر چاره ایی نیست .شما به زودی خواهید مرد . دو قورباغه حرفهای آنها را نشنیده گرفتند و با |
|
|
تمام توانشان کوشیدند تا از گودال خارج شوند. اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید ? به زودی خواهید مرد . بالاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ? اما او با توان بیشتری برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد و بالاخره از گودال خارج شد. وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟ معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند | |
مرده ميگه: براي چي اين كارو كردي؟
زنش جواب ميده: به خاطر اين زدمت كه تو جيب شلوارت يه كاغذ پيدا كردم كه توش اسم سامانتا نوشته شده بود ...
مرده ميگه: وقتي هفته پيش براي تماشاي مسابقه اسب دواني رفته بودم اسبي كه روش شرط بندي كردم اسمش سامانتا بود
زنش معذرت خواهي میکنه و میره به کاراي خونه برسه
نتیجه اخلاقی: خانمها همیشه زود قضاوت میکنند
.
.
.
.
.
.
.
سه روز بعدش مرده داشته تلويزيون تماشا مي كرده كه زنش اين بار با يه قابلمه بزرگ دوباره ميكوبه تو سرش!
بيچاره مرده وقتي به خودش مياد مي پرسه: چرا منو زدي؟
زنش جواب ميده: آخه اسبت زنگ زده بود !
نتیجه اخلاقی 2: متاسفانه خانمها همیشه درست حدس میزنند
توصیه می کنم این داستان رو حتما بخونید و خواهشا" کامنت بذارید . ممنون میشم
روزی كوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان كسی كه عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نكرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح كنم؟خدا گفت:البته!
-از تو میخواهم یك روز،فقط یك روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی كنم.سوگند میخورم كه پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.
_چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میكنم، اما این را نخواه.
_خواهش میكنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش كنم و از نتیجه ی سالها نیكی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین كنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.
خداوند یكی از ملائك خود را برای همراهی با كوروش به زمین فرستاد و كوروش را با كالبدی،از پاسارگاد بیرون كشید.فرشته در كنار كوروش قرار گرفت.كوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.
_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.
و فرشته چنین كرد.كوروش برای اینكار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندكی،كسی به یاد او نبود .كوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشكالی ندارد.خوب آنها سرگرم كارهای روزمره ی خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.
در راه میشنید كه مردم چگونه یكدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!...
_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!
فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.
_اعراب؟!!!
_بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع كه تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حكومت میكردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام كاملا وحشی بودند.
كوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف كردند؟!پس پادشاهان چه میكردند؟!!!
فرشته بسیار تاسف خورد.
سكوت مرگباری بین آنها حاكم شده بود.بعد از مدتی كوروش گفت:تو می دانی كه من جز ایزد یكتا را نمی پرستیدم.مردم من اكنون پیرو آیینی الهی هستند؟
_در ظاهر بله!
كوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟
_اسلام
_چگونه آیینی است؟
_نیك است
وكوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید .........
_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین كرد.
_همین؟!!!
كوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.
_پس بقیه اش كجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب كوچك شده است؟!!!
و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.
_خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر كوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسكین دهد.
فرشته چنین كرد، تازه به مقصد رسیده بودند كه با مردی هم كلام شدند.پس از چند دقیقه مرد از كوروش پرسید:راستی شما از كجا می آیید؟ كوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ایران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یك تروریست متحجّر است!
عكس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود كه كوروش انتظار داشت. قلب كوروش شكست.
_مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض كرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال كردن ............ .
كوروش رو به آسمان كرد و گفت: خداوندا مرا ببخش كه بیهوده بر خواسته ام پافشاری كردم، كاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.
و فرشته گریست.
گریه صدای فریاد دلی است که کارش از خنده گذشته و چون میداند دیگر مصلحت اندیشی پاسخی برای احساساتش نیست دل به دریا میزند و بلند بلند و البته بریده بریده از مجرایی طولانی با عقل به مجادله بر می خیزد و این همیشه دل است که دوباره باید کوتاه بیاید و پس از مدتی خاموش شود.
قناری.
چقدر معنی عاشقی را استادانه درک کرده پرنده ای که شبانه روز لبانش به عشق یار و زبانش در فراغ او از حرکت نمی ایستد و بعضی وقت ها با خودم می گویم هرچقدر هم درد کشیده باشد برای لحظاتی در روز هم که شده باید از این کار خسته کننده دست بکشد ولی پدرم می گفت کسی چه می داند شاید دارد معنای یسبحون لله ما فی السماوات و ما فی الارض را به رخ انسان های فراموش کار می کشد!
| Design By : Night Melody |


